امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

ختنه دلبندم ومسلمان شدنش

روز نهم تولد امیرمحمد دوباره بچه را پیش دکتر نادری بردیم وتایید کرد دیگر زردی ندارد ومشکلی از نظر ختنه شدن ندارد . برای ختنه کردن هم زیاد پرس و جو کرده بودم اینکه حلقه ای باشد یا بخیه واینکه به کدام دکتر مراجعه کنیم خلاصه اینکه بعد از تحقیقات زیاد تصمیم این شد که بصورت حلقه ای دکتر نادری ختنه کند روز دهم مامان خودم ورضا با بچه رفتند دکتر ،اینکه پسر نازنینم چقدر درد کشیده خدا می داند اما من ورضا تصمیم داشتیم تا هنوز خیلی کوچولو بود و خاطرات دردناک توی ذهنش نمی ماند این کار را انجام دهیم . تو پسر صبور ودوست داشتنی با اینکه من خیلی می ترسیدم که بی آرومی کنی اما مردانه درد را تحمل کردی . آن روز هم خودم باید بخیه هایم را می کشیدم .رو...
4 مرداد 1392

شب شیشه

شب شیشه پسرم همه خونه ما دعوت بودند گوسفندی را که برای عقیقه کشته بودیم گوشتش را کباب کرده واستخوانهایش را طبق دستور درون کیسه سفیدی خاک کرده بودیم . علاوه بر اقوام 30 پرس غذا هم به آشیانه ی علی برای کودکان بی سرپرست بردیم . یکی از آداب عقیقه اینه که پدر ومادر کودک نباید از غذای عقیقه بخورند آن شب هم برای ما غذای جداگانه ای آورده بودند. شب خوب وخاطره انگیزی بود وبه همه خوش گذشت. ...
4 مرداد 1392

خدا را برایتان آرزو دارم

با دهان بسته هم می توان صدایش کرد. با پای شکسته هم می توان سراغش رفت . تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد . وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید . وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود. تنها سلطانی است دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن                           فرشته های کوچکم خدا را برایتان آرزو دارم ...
4 مرداد 1392

برای پسرم

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی ورویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده ودلش می خواهد لحظه ها را باتو به خدا بسپارد وبه یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب ودلش می بوسد. ...
3 مرداد 1392

تولد

وارد اتاق عمل شدم بند بند انگشتانم تسبیحم شده بود اشتیاق دیدن روی ماهت خواب شب قبل را از من ربوده بود چقدر منتظر آمدنت بودم تقدیر چنین بود که در سالروز ازدواج حضرت علی وحضرت فاطمه بیایی دکتر بیهوشی ام پیرمرد مهربانی بود به چشمانم نگاه کرد گفت چند تا بچه داری گفتم یک دختر .گفت برای پسری که قرار است بیاید اسم انتخاب کرده ای آمدم بگویم امیرمحمد که بی هوش شدم چشمانم را که باز کردم من بودم ویک فرشته کوچک درکنارم     یارب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش نفس نازتراز جان چه شد از چشم بدان دور باد آفت دور فلک از جان وتنش ...
3 مرداد 1392

پایان انتظار

دوران بارداری با تمام سختیهایی که دارد لحظات نابی دارد که تا آخر عمر حسرت تجربه ی حس آن روزها را با خودت یدک می کشی . زمانی که فرزندت در وجودت تکان می خورد واین حس را با هیچ کلمه ای نمی توانی توصیف کنی واین را فقط یک مادر می فهمد. مشکلاتی هم هست مثلا من در آن دوران دچار فتق ناف شده بودم وشکمم به شدت درد می کرد بطوریکه اصلا خم نمی توانستم بشوم ونمازم را هم باید پشت میز می خواندم . آخرین باری را که مطب دکتر رفتیم تاریخ 10آذرماه روز شنبه را برای سزارین تعیین کرد .روز ازدواج حضرت علی وحضرت فاطمه بود وما از این بابت خوشحال بودیم . ما سعی داشتیم تا قبل از تولد امیرمحمدساختن خانه راتمام کنیم وبه منزل جدید برویم که علی رغم تلاشهایما...
3 مرداد 1392

برای همسرم...

مر د من ...!! از آن مردهایی نیست که تو بپسندی ... از آن مردهایی نیست که برایت ستاره بچیند... فقط از آن دسته معدود مردهایی است که ... وقتی نمیبینیش انگار چیز بزرگی کم داری ... چیزی قد دوست داشتنهایت که با هیچ کس تکرار نمی شود!!! ...
3 مرداد 1392

من زاده شدم دوباره باتو

اینها را برای تو می نویسم .برای تو که آن روزها قلبمان یکی شده بود وبا هم نفس می کشیدیم. برای تو که به شوق دیدن روی ماهت ساعتها به دعا می نشستم. برای تو که با اولین گریه ات عمیق ترین لبخند را به قلب من نشاندی ومن سخت منتظر روز دنیا آمدن توبودم. تولد تو تولد من هم بود واین نور امیدی بود که به زندگی ما می تابید. زمانیکه دکتر سونو کرد وخبر از آمدن پسری داد همه خوشحال شدیم و سر از پا نمی شناختیم . آیدا هم به نوبه ی خود منتظر آمدن کودکی بود که برایش کادو می آورد واین موضوع برایش جالب ودر عین حال عجیب بود ومرتب روز شماری می کرد ویکی از لذت بخشترین کارها زمانی بود که می نشستیم ومنتظر تکانهای کوچولوی دوست داشتنی می شدیم. ...
3 مرداد 1392

روزهای خوب...

از وقتی که فهمیدیم به زودی یه فرشته کوچولو می خواد وارد دنیای ما بشه زندگیمون رنگ دیگه ای پیدا کرده بود همش در تکاپو بودیم تا کارهای عقب موندمون را انجام بدیم و خودمون را برای ورود مهمان عزیز آماده کنیم این وسط کارهای آیدا هم دیدنی بود ساعتها کنار من می نشست ودست روی شکمم می گذاشت وبا زبان بچگانه با نی نی صحبت می کرد. نمی دانم چرا اما به دلم اثر کرده بود که فرزندم پسر است ویاد روزهایی می افتادم که در مدینه النبی بودیم وبا رضا نذر کردیم که اگر پسری داشتیم اسمش را محمد بگذاریم. رضا همیشه می گفت محمد زیباترین نام جهان است ومن با اینکه سونو نکرده بودم اما هرزمان که می خواستم با کودکم صحبت کنم بی اختیار می گفتم محمدم... چه عشقی بود ک...
3 مرداد 1392

خبرخوش

سال 87 سال خوب وپربرکتی برای خانواده ی ما بود درواقع بعد از مریضی من وروز های سختی که گذراندیم خبر بارداری من دوباره شور ونشاط را به خونه برگردوند.ما تصمیم داشتیم جمعمون را 4 نفره کنیم وهمه چیز با برنامه ریزی بود از برنامه غذایی گرفته تا دعاهایی برای سلامتی بچه و... ماجرا از اینجا شروع شد که چند روزی حال خوبی نداشتم حالت تهوع ومعده درد اولین چیزی که به فکرم رسید اینکه نکنه دوباره خونریزی معده کردم از این فکر مو به تنم سیخ شد خیلی ترسیده بودم نمی دونستم چکارکنم با دوستم درد و دل می کردم گفت نکنه حامله هستی .خونه که اومدم به حرفهاش فکر کردم خیلی هم بیراه نمی گفت بدون اینکه به رضا بگم بیبی چک گرفتم و امتحان کردم دل توی دلم نبود جواب مثبت ش...
3 مرداد 1392